خرید بک لینک
- حتمآ متوجه شدی که گاهی من با آقا سلمان خصوصی حرف می زنم. نمی خواستم بهت بگم تا راحت بهم بگی چی در مورد محیط کار فکر می کنی و هم اینکه کارای کاغذیش تموم نشده بود. من تولیدی رو از سلمان خریدم و امروز ظهر رفتیم محضر و همه چی تموم شد. سلمان تا دو هفته ی دیگه بیشتر اونجا نیست. ماندانا خشکش زده بود و نم

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

مرد شش عدد چک را با هم جمع کرد و گفت: - شیش تا هشتاد تومن... چارصد و هشتاد تومن . - ببخشید اینجوری شد. مدتی بیکار شدم وگرنه عقب نمی افتاد. مرد که خوش اخلاق شده بود با لبخندی گفت: - بجاش با صاف کردن بدهی جبران کردی. این به اون در! میثم لبخندی زد و با گرفتن چک ها که پشت آنها نوشته شد: واصل شد، پول را

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

ساعت نُه که شد، مرد خوش تیپ و قد بلندی با یک کارتن وارد کارگاه شد. سیما چرخ را خاموش کرد و به ماندانا گفت: - ماندانا جان اینو که تموم کردی خاموش کن بریم برای چایی. و خوشحال به طرف مرد تازه وارد رفت: -سلام داوود جان. چه سر وقت، خوشمان آمد! - می دونم چقدر رو وقت شناسی حساسی. پنج دقیقه پیش رسیدم ولی وا

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

زن میزی را بیرون از کافی شاپ انتخاب کرد و روی صندلی نشست که رویش به آفتاب باشد. پاییز بود و آفتاب کم حرارت! هنوز اثر سرما خوردگی را در استخوان های بی رمق اش حس می کرد و از اینکه خورشید امروز سر از لابلای ابرها بیرون کرده، لذت می برد... انگار این زیبای بی نظیر امروز فقط برای او نورافشانی می کرد و بس!

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه! بدون اینکه هیشکی ببینه، دردا رو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

مثل یک عنکبوت شده بودی! تار می تنیدی و دست و پایت را به هر جایی می کشیدی تا بلاخره به جایی بند شوی و بچسبی! دور خودت چرخیدی و چرخیدی، تنیدی و باز هم تنیدی... به این کار عادت کرده بودی. تا شدی یک گلوله ی غیر قابل نفوذ! و... مُردی! ترا درون کارتنی گذاشتم. همان که توی راه پله ها گذاشته بودی و هر وقت

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه. از پنجره خبری نیست… آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتی جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه ها فرار کرده اند. قاعدتآ هیچ رنگی هم به ات

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

یه قصه ی قدیمی! صدای جیرجیرک ها با وجود تکراری بودنشان، نه تنها خواب آور و کسل کننده نبود، بلکه خواب را از چشمان سیما دور می کرد. شب گرمی بود و او نمی توانست پنجره را ببندد، پس تصمیم گرفت که کار اش را تمام کند. دست های یخ کرده اش را بهم مالید، نزدیک دهان برد و با گرمای نفس اش، سعی کرد که آنها را گ

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

انگار تمام دارایی سیما در دستان مرد چندش آور بود. دیگر نتوانست تحمل کند، جلو رفت و دست دخترش را گرفت و به آرامی او را از چنگ مرد بیرون کشید. نکیتا با قدر شناسی به پاهای مادر چسبید و دست اش را به دور پاهای او حلقه کرد. در همین لحظه، زن همسایه با پیشدستی حاوی یک لیوان شربت به لیمو که در آن چند قطعه یخ

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

صر که شد، سیما تصمیم جدیدی گرفته بود. دست نکیتا را گرفت و با اتوبوس به طرف خانه خواهرش سیمین به راه افتاد. امروز این زن بیست و پنج ساله، مثل پیرزنی هشتاد ساله احساس ضعف و درماندگی می کرد! اما چاره ای نداشت بجز اینکه به تنها امیدش پناه ببرد و از او کمک بگیرد تا همسرش از زندان آزاد بشود. تمام راه فکر

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 22:12

هوا خاکستری وبارانی بود وقتی که زن پالتو اش را پوشید و از خانه بیرون رفت. درخت پیر لخت بود و سرما بیداد می کرد که زن چتر قرمز اش را باز کرد. درخت با دیدن آن صحنه لبخند زد.

کوچه گرم شد و خورشید از لای ابرها سرک کشید...


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:37

تقدیم به استاد ابوترابی عزیز اواسط پاییز بود که با وزش بادی تند، یک برگ خشک نارنجی از بلندترین درخت کوچه جدا شد. بارها به همه ی اطرافیانش گفته بود که یک روز به تمام اهالی آن کوچه سر خواهد زد و از هر روزنی که شد، درون خانه ها سرک خواهد کشید و آدمهای آنجا را خواهد شناخت... اینرا کلاغ خبرچین به گوش ب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:37

گاهی آرزوهایی داریم که رسیدن به آن، یک در میلیون است. و این یکی از رویاهای من است در لباس سیما: وقتی حرف هایش را با صاحب ائلیدی تمام کرد، با خوشحالی پرسید: - از کی می تونم شروع کنم؟ -اگه دوست دارید از همین الآن. - می تونم دو ساعت بمونم. متآسفانه چون نمی دونستم قبول می کنید، بقیه ی روزم رو آزاد نذاش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:37

منیر حالش اصلآ خوب نبود! مراد که عصبانی از خانه رفت، به حرف هایشان فکر کرد و به این نتیجه رسید که او در جاهایی از این رابطه، فقط دو رنگ را قبول دارد و بس: سفید و سیاه.حتی وقتی به او گفته بودکه اگه منو دوست داری، باید چشم هات رو موقع بیرون رفتن، تو خونه &nbs

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

انگار خانه خالی شده بود. می دانست که از این ببعد همین است که هست!... دیگر قرار نبود که او برگردد! پریشان و درمانده بود. بغض داشت اما نمی خواست آن را با گریه باور کند... هنوز گوشه به گوشه ی خانه او را می دید. از این بابت هم خوشحال بود و هم او را پر از غم می کرد... در کمد را باز کرد تا ادوکلن اش را بر

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

همه جا تاریک بود و زن از ترس می لرزید. گوشه ی اتاق کز کرد و چشمهایش را از حدقه درآورد و کف دستهایش گرفت. اما جرئت نکرد که مشت هایش را ببندد! چشمها به گوشه ی سقف اتاق خیره شدند... عنکبوتی داشت تار می تنید و به او می خندید! انگار داشت طنابی را دور گردن زن حلقه می کرد و راه نفس اش را تنگ و تنگ تر... ع

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صبح که شد، ماه به خانه اش برگشت و مراد از خانه رفت. اتاق ماند و منیر با یک دریچه که با پرده ای از پارچه ی گلدار ضخیم پوشیده شده بود. پرده ای که او معمولن به عقب نمی زد. اما امروز روز دیگری بود. یک روز متفاوت با بقیه ی روزهای ماه و سال. پرده را کنار زد. برگردان خودش را در شیشه ی خاک گرفته دید که دست

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

وسط زمستان کنار ساحل نبود که بخواهد مغز استخوان هایش اینطور یخ زده باشند، فقط دنیا حسابی او را گائیده بود! وگرنه در این آفتاب داغ که هر لرزنده ای را می سوزاند و یاد جهنم می انداخت، پنگوئن های یخ زده از کجا سر در آورده بودند که بخواهند توی سرش هی وول بخورند و یک لحظه متوقف نشوند؟! این تب ها چندی بود

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

زن لیوانش را روی کابینت آشپزخانه گذاشت و چند قطعه ی کوچک یخ در آن انداخت. لیوان را که برداشت... جای آن بر روی کابینت تر مانده بود، کف دستش را روی خیسی کشید و آن را به بغل دامنش کشید. به هال رفت و روی مبل روبروی بالکنی نشست. لیوان را بالا گرفت و به آن نگاه کرد: هنوز نباید خنک شده باشد! با سر انگشتش ش

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

پرده را کنار می کشم و با باز شدن دریچه، به جاده ای کشیده می شوم که مملو از برگ های زرد و نارنجی و قرمز است. پاهایم برهنه اند. مثل همیشه باد می آید و من دست هایم را از هم باز می کنم، دور خودم می چرخم و فریاد می کشم... باز مثل همیشه، هیچکس صدایم را نمی شنود. هر کسی کنار دستم هم که باشد، فکر می کند زوز

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی